همه چيز خانه مرا به ياد او مي انداخت ، پيانويي كه رويش مي نشست و وانمود مي كرد كه مامان است ، قفس بازي پر از اسباب بازي ، گهواره اش با بطري شير خالي . و بيش از همه سكون .
بعد از سه ماه طاقتم تمام شد و به درگاه خداوند دعا كردم كه او را به من برگرداند . خاطرات بيش از حد عميق ، تازه ، و تسلي ناپذير بودند . هيچكس از او حرف نمي زد ، اما من مي دانستم كه همه خانواده ناراحتند ، همه به او احتياج داشتيم . يك شب ، بعد از آنكه روحم دريافت كه او ديگر نخواهد آمد ، و در هم شكست ، شروع به دعا براي خانواده اي كردم كه او را برده بودند . از پدر آسمانيمان تقاضا كردم كه به آنها بركت دهد كه بتوانند او را خوشبخت كنند . از خدا خواستم كمكش كند كه محيط تازه اش را بپذيرد و فراغت خيال و شادي يابد . از صميم قلب براي آن خانواده و دخترك نازنينشان دعا كردم . بعد ، بالاخره احساس كردم كه همه چيز در يد قدرت اوست و به خواب رفتم .
آن شب پيام آوري كه كنار تختم ايستاده بود ، از خواب بيدارم كرد . فهميدم كه از عالم ارواح آمده است . به من گفت كه وضع بچه ام خوب نيست و پيش من برخواهد گشت . گفت كه به من تلفن خواهد شد و خواهند گفت كه يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . باقي شب را نخوابيدم .
در طول دو هفته بعد از خانه جم نخوردم . هر بار كه تلفن زنگ مي زد از جا مي پريدم و منتظر آن تلفن مخصوص بودم . درباره پيام آور به دوروتي خواهرم گفتم ، اما نتوانستم خودم را راضي كنم كه به بقيه فاميل هم بگويم ، حتي به جو . احساس مي كردم تا همان وقت هم به قدر كافي شكيباييشان را به كار گرفته بودم . حتي دوروتي نگران من بود .
يك روز صبح زود تلفن زنگ زد و در گوشي صدايي را شنيدم كه به سادگي مي گفت : ( بتي من ايلن هستم . يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . ) در رختخواب نشستم و فرياد زدم : ( صبر كن ! يك دقيقه صبر كن ! ) خواب آلود بودم و خيال كردم خواب مي بينم . از رختخواب بيرون خزيدم و در آينه نگاه كردم كه مطمئن شوم بيدارم . بعد گوشي را برداشتم و گفتم : ( خيلي خوب ، بگو ) قلبم آنچنان تند مي زد كه ضربانش را در مقابل پرده گوشم مي شنيدم . صدا گفت كه بچه ام در بيمارستان است . ايلن گفت : ( خودش را با خانواده جديد مطابقت نداد . يك بند گريه كرد . ده ماه تو مادرش بودي ، دنبال تو مي گردد . )
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 17:50  توسط انسانی معمولی
|
در بازگشت ، جو و هر شش فرزندمان در فرودگاه منتظر ما بودند . وقتي اين بقچه كوچك را در بغل من ديدند ، چشمانشان از هيجان درخشيد و از اشك تر شد . بچه آنها را ديد و با علاقمندي به طرف هر كدامشان كه مي خواستند بغلش كنند ، رفت . اما نزد هر كدام مدت كوتاهي مي ماند و بين هر دو بار بغل كردن ، دلش مي خواست پيش من برگردد . آنچنان به من چسبيده بود كه گويي زندگيش بسته به وجود من بود .
در طول چند ماه بعد نمي گذاشت از جلوي چشمش دور شوم . ما فهميديم چه صدمه اي به احساسات شكننده او وارد شده است . با هيچكس حرف نمي زد ، از راه رفتن خودداري مي كرد ، و چهره اش بي حالت بود . تنها وقتي كه صدايش در مي آمد ، وقتي بود كه من از پهلويش مي رفتم . بعد آنقدر گريه مي كرد تا برگردم . بالاخره او را در حوله اي پيچيدم و به خودم بستم كه بتوانم كمي هم در خانه كار انجام بدهم . من و او چنديدن ماه به اين صورت ، به هم بسته بوديم . گهواره اش را كنار تختم گذاشتم و هر شب زود به رختخواب مي رفتم چون اگر من كنارش نبودم نمي خوابيد . . ابتدا گهواره اش كنار تخت من بود و من دستم را از ميان ميله ها رد مي كردم و دستش را مي گرفتم تا خوابش ببرد . با گذشت ماهها ، كم كم هر شب گهواره اش را عقبتر بردم تا اينكه بالاخره توانست در طرف ديگر اتاق بخوابد .
من و جو يك وكيل گرفته بوديم كه بلافاصله روال قانوني فرزند پذيري را به جريان بيندازد . همچنين او را به بيمارستاني برديم تا مورد آزمايش قرار گيرد و سوء رفتاري كه با او شده است ، مستند شود .
علاوه بر بريدگي ها و كبوديهاي ظاهري ، فهميديم كه دچار شكستگي استخوان دست ، كم آبي بدن ، سوء تغذيه ، و جراحت در پوست سر ، در محل كنده شدن موها ، بوده است . وضعيت ذهني او را فقط مي شد حدس زد ، اما چسبيدن نااميدانه اش به من و امتناع از بودن با ديگران ، بي اعتمادي عميقي را نشان مي داد . دكتر متوجه شد كه سلامتي او در گرو زندگي پايدار و قابل تداوم خانوادگي نزد ماست . دادگاه موضوع را مورد تجديد نظر قرار داد و همه شواهد را در نظر گرفت . تصميم به زودي اتخاذ شد ، او مال ما شد . جو خواست كه اسمش را تغيير بدهد ، مي خواست گرانبهاترين اسمي را كه مي شناخت ، رويش بگذارد ، با آنكه اعتراض كردم ، خانواده ام حرف خود را به كرسي نشاندند . تشابه خصوصيات فردي و وابستگي عميقي كه ما به هم داشتيم از چشم خانواده ام دور نماند . نام او را قانونا به بتي جين ، نام مادر جديدش ، تغيير دادند .
وقتي بتي كوچولو به سن دو سال و نيمگي رسيد ، چه از نظر جسمي و چه از نظر عاطفي بهبود پيدا كرده بود . او دوباره عزيزترين و بازيگوش ترين بچه خانواده شد ، و مدام ما را با شوخ طبعي سريع الانتقالش شگفت زده مي كرد . يك روز بعد از ظهر به سمت جو دويد . لبخند شيطنت آميزي به چهره اش نشست ، با پنجه يك پا روي نوك كفش جو ايستاد و پاي ديگرش را مانند رقصندگان بالت ، از پشت سر بالا آورد ، و مانند بالرينها تعادل خود را حفظ كرد و خم شد تا توي جيب شلوار كار او را بگردد . همراه با تداعي خاطرات ، مورمورم شد . بتي كوچولو خنديد و من صداي خنده دختر كوچولويي را از پس سالها شنيدم . دختر كوچولويي كه در اتاق بيمارستان ، زماني كه آسمان و زمين به نظر يكي مي رسيدند ، كنار ما بود . بعد بيشتر ديدم و فهميدم . تصوير يك زن جوان به نظرم آمد ، خاطره روح زيبا و پر حرارتي كه زماني منتظر بود به زمين بيايد . يادم آمد كه او روح جواني بود كه در گذشته هاي دور ما با هم پيوند داشتيم . روحي كه در عالم ارواح ، زيبايي و تحركش مرا مجذوب خود كرده بود . وقتي همه تكه هاي مربوط به اين فرشته نازنين كنار هم قرار گرفت ، دلم مي خواست گريه كنم . به من اجازه داده بودند كه او را به صورت روح يك بچه ببينم . حالا مي فهميدم چرا او را در قالب روح بزرگسالي كه مي خواست به زمين بيايد به من نشان نداده بودند . همچنين فهميدم ، حالا كه به دليل بسته شدن لوله هاي رحم ، نمي توانست از من متولد شود ، راه ديگري يافته بود كه بخشي از زندگي من شود . و حالا مي فهميدم چرا التماس مي كردم او را به فرزندي بپذيرم . ما براي هميشه نزديك ترين دوستان هم بوديم ، ابديتها پر از تجربه در پشت سر ، و ابديتها پر از تجربه در پيش رو داشتيم .
از زمان وقوع اين تجربيات ، خانواده من بزرگ شده اند و خيلي هاشان از پيش ما رفته اند . آنها براي خودشان صاحب خانواده شده اند و قدم در راه پيشرفت خودشان گذاشته اند . من و جو همچنان سعي مي كنيم كه در لحظات دردناك زندگي كمكشان كنيم ، ولي مي دانيم كه هرگز نخواهيم توانست به جاي آنها زندگي كنيم و چنين چيزي هم نمي خواهيم . ما مي دانيم كه آنها هم مثل ما موجوداتي آسماني هستند كه براي كسب يك تجربه زميني اينجا هستند . ما نمي توانيم غصه هاي آنها را برايشان قورت بدهيم و نمي توانيم شادي هايشان را تدارك ببينيم . فقط مي توانيم خانواده شان باشيم . فقط مي توانيم دوستشان بداريم .
از تاريخ 18 نوامبر 1973 تا كنون اتفاقات ديگري هم برايم افتاده است ، اما از طرح آنها در اينجا ، خودداري مي كنم . نوزده سال وقت ، و ترغيب بسيار لازم شد تا مرا وادارد خاطراتم را در اين كتاب بيان كنم . هر چيز وقتي دارد ، مثل اين كتاب كه وقتش حالا بود . هر از گاهي به فكر مي افتم كه ماموريت من شامل چه چيزهايي است ، ولي البته نفهميده ام ، جوابي هم نگرفته ام . من همچنان به سادگي كوشيده ام كه در نور عيسي مسيح زندگي كنم و عشق او را به زندگيم راه بدهم . گمان مي كنم با اين كار خواهم توانست هر چه از من بخواهد انجام دهم .
ما بايد يكديگر را دوست بداريم . اين را مي دانم . بايد مهربان باشيم ، بايد صبور باشيم و سخاوتمندانه خدمت كنيم . مي دانم كه شادي هاي بزرگ بهتر از هر راه ديگر ، از طريق عشق به ما رو مي كنند . من پاداش با شكوه و شگفت انگيز دوست داشتن را ديده ام . جزئيات تجارب من تا به آنجا اهميت دارد كه كمكمان كند دوست بداريم . باقي حشو و زوايد آن است . حرف بر سر پيروي از پيام منجي است كه به وضوح برايم بيان كرد : ( مهمتر از همه چيز اين است كه يكديگر را دوست بداريم . ) سعي خواهم كرد همچنان به اين كار ادامه دهم .
پايان
غرق در نور انتشارات جيحون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:2  توسط انسانی معمولی
|
ايلن همچنان توضيح داد كه يك شب همچنان كه بچه گريه مي كرد ، والدينش در يك حالت مستي او را كنك زدند و از پله ها پرت كردند پايين . بچه را به بيمارستان بردند و در آنجا رها كردند و او دو هفته است كه در آنجا به سختي بيمار است . به مداوا جواب نمي داد و دكترها معتقد بودند كه در چنان شرايط عاطفي هرگز درمان نمي شد . بالاخره ايلن گفت : ( بتي آخرين اميد ما تو هستي . مي دانم درخواست بزرگي است ، اما مي شود يك مدت ديگر او را نگه داري ، حداقل تا وقتي حالش بهتر شود ؟ )
حس كردم دارم از حال مي روم و نفسم به شماره افتاد . پرسيدم : ( مي شود چند لحظه ديگر به تو تلفن بزنم ؟ )بعد گوشي را گذاشتم . ساعت هفت و نيم بود و جو سر كار رفته بود . از پله ها پايين دويدم و با فرياد بچه ها را صدا كردم . گفتم خبر فوق العاده اي دارم ، اما صدايم در نيامد . گلويم فشرده شد ، و كلمات از لبانم خارج نشد . بچه ها به دنبالم آمدند كه ببينند پاي تلفن به جو چه مي گويم . ما وقع را به او گفتم . گفت كه فورا به خانه خواهد آمد . صداي او از صداي من آرام تر بود و همين به من دلداري مي داد . جان تازه اي گرفتم و يادم آمد كه به ايلن جوابي نداده ام . در واقع هيجان زده شده و گوشي را زمين گذاشته بودم . دوباره شماره اش را گرفتم و به دلهره افتادم . كه حرفهايش را درست نفهميده باشم . اگر همه چيز اشتباه شده باشد چه ؟ گوشي را برداشت ، و از او خواستم همه چيز را دوباره تكرار كند . او هم تكرار كرد . او اضافه كرد كه عازم شهري است كه بچه را در آن رها كرده اند . گفتم كه همراهش مي روم ، اما به من گفت كه مصلحت نيست ، و بهتر است همينجا منتظر بمانم . اما به من گفته بود بچه كجاست . بلافاصله بعد از اينكه گوشي را گذاشت ، به آژانس مسافرتي تلفن كردم و ترتيبي دادم كه در همان پرواز همراه او باشم . دوباره به او تلفن كردم و گفتم همراهش مي روم . با اكراه گفت كه در فرودگاه مرا خواهد ديد . مسئول ديگري در آن شهر به استقبالمان خواهد آمد و بچه را با خودش خواهد آورد . پرواز طولاني بود و به محض اينكه از هواپيما پياده شديم به سالن اصلي دويديم و در ميان جمعيت به دنبال بچه ام گشتم .
چون مي دانستم مسئول مربوطه مرد است ، به دنبال يك مرد تنها با يك بچه مي گشتم . پيدايشان نكردم و داشتم از كوره در مي رفتم . دقيقا مي دانستم بچه چه شكلي دارد ، پس چرا نمي توانستم پيدايش كنم ؟ بعد از نيمرخ ديدمشان ، اما بچه اي كه در آغوش او بود اصلا شبيه تصويري نبود كه در خاطر داشتم . با اين حال مي دانستم كه اوست . ( او بچه من است ! ) و صداي خودم را شنيدم كه فرياد زدم و به طرفشان دويدم و بچه را از زير بغلش قاپيدم .
به جر يكي دو طره مو اينجا و آنجا ، بچه به كلي بي مو بود . چشمهايش متورم شده بود و يكي از ابروانش بريده و كبود بود . او فورا مرا شناخت و دست در گردنم انداخت و پاهاي كوچكش را به دورم چسباند . با گريه گفتم : ( چه كرده اند ؟ چه كرده اند ؟ ) مسئول مربوطه از ديدن اين زن عجيب و گريان كه بچه را از آغوشش بيرون كشيده بود ، متحير شد . ايلن از پشت سر رسيد و برايش توضيح داد ، كه اشكالي وجود ندارد و من مادر بچه هستم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:1  توسط انسانی معمولی
|
همه چيز خانه مرا به ياد او مي انداخت ، پيانويي كه رويش مي نشست و وانمود مي كرد كه مامان است ، قفس بازي پر از اسباب بازي ، گهواره اش با بطري شير خالي . و بيش از همه سكون .
بعد از سه ماه طاقتم تمام شد و به درگاه خداوند دعا كردم كه او را به من برگرداند . خاطرات بيش از حد عميق ، تازه ، و تسلي ناپذير بودند . هيچكس از او حرف نمي زد ، اما من مي دانستم كه همه خانواده ناراحتند ، همه به او احتياج داشتيم . يك شب ، بعد از آنكه روحم دريافت كه او ديگر نخواهد آمد ، و در هم شكست ، شروع به دعا براي خانواده اي كردم كه او را برده بودند . از پدر آسمانيمان تقاضا كردم كه به آنها بركت دهد كه بتوانند او را خوشبخت كنند . از خدا خواستم كمكش كند كه محيط تازه اش را بپذيرد و فراغت خيال و شادي يابد . از صميم قلب براي آن خانواده و دخترك نازنينشان دعا كردم . بعد ، بالاخره احساس كردم كه همه چيز در يد قدرت اوست و به خواب رفتم .
آن شب پيام آوري كه كنار تختم ايستاده بود ، از خواب بيدارم كرد . فهميدم كه از عالم ارواح آمده است . به من گفت كه وضع بچه ام خوب نيست و پيش من برخواهد گشت . گفت كه به من تلفن خواهد شد و خواهند گفت كه يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . باقي شب را نخوابيدم .
در طول دو هفته بعد از خانه جم نخوردم . هر بار كه تلفن زنگ مي زد از جا مي پريدم و منتظر آن تلفن مخصوص بودم . درباره پيام آور به دوروتي خواهرم گفتم ، اما نتوانستم خودم را راضي كنم كه به بقيه فاميل هم بگويم ، حتي به جو . احساس مي كردم تا همان وقت هم به قدر كافي شكيباييشان را به كار گرفته بودم . حتي دوروتي نگران من بود .
يك روز صبح زود تلفن زنگ زد و در گوشي صدايي را شنيدم كه به سادگي مي گفت : ( بتي من ايلن هستم . يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . ) در رختخواب نشستم و فرياد زدم : ( صبر كن ! يك دقيقه صبر كن ! ) خواب آلود بودم و خيال كردم خواب مي بينم . از رختخواب بيرون خزيدم و در آينه نگاه كردم كه مطمئن شوم بيدارم . بعد گوشي را برداشتم و گفتم : ( خيلي خوب ، بگو ) قلبم آنچنان تند مي زد كه ضربانش را در مقابل پرده گوشم مي شنيدم . صدا گفت كه بچه ام در بيمارستان است . ايلن گفت : ( خودش را با خانواده جديد مطابقت نداد . يك بند گريه كرد . ده ماه تو مادرش بودي ، دنبال تو مي گردد . )
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:59  توسط انسانی معمولی
|
دادگاه نمي توانست خانواده اي را براي واگذاري بلافصل نوزاد بيابد . دو ماه گذشت . دخترم صاحب يك نوزاد پسر شد و من در هر فرصتي به آنها سر مي زدم و دختر خوانده ام را هم با خود مي بردم . او شاد و باهوش بود و هميشه دلش مي خواست بغلش كنند . وقتي بيمار مي شد يا ناراحت بود ، دماغش را در گردنم فرو مي كرد تا نفسم به صورتش بخورد . زماني كه هيچ تمهيد ديگري كارساز نبود ، اين كار ساكتش مي كرد . همه اعضاي خانوداه دوستش داشتند . صبحها دو پسر دوازده ساله مان ، او را از گهواره اش مي ربودند و به اتاق نشيمن مي بردند تا با او بازي كنند .
در ده ماهگي راه افتاد و صورت سبزه اش مثل همه بچه ها سالم و درخشان بود . هر روز صبح آنقدر سر تا پايش را با لوسيون چرب مي كردم كه مثل ابريشم نرم مي شد ، و در طول روز خوشم مي آمد كه بوي لوسيون او را ببويم . با گذشتن ماهها علاقه ام نسبت به او بيشتر شد و به زودي فراموش كردم كه بچه من نيست .
ده ماه و نيمش بود كه مسئولين مربوطه به من تلفن كردند و گفتند خويشاوندان او را در ايالت ديگري يافته اند ، و والدين انتخابي او تا چند روز ديگر مي آمدند كه ببرندش . خشكم زد . من و جو ورقه اي را امضا كرده بوديم كه در آن نوشته بود والدين انتخابي او نخواهيم بود و من اكنون درمانده شده بودم . هميشه مي دانستيم كه او مال ما نخواهد بود اما اكنون سخت ترين رنجي را مي كشيدم كه فقط يك مادر مي داند چيست . در حال از دست دادن بچه ام بودم .
در حالت ابهام و كرختي لوازمش را جمع كردم . ديگران با من حرف مي زدند اما نمي شنيدم . سوالاتي به ذهنم خطور مي كرد كه برايشان پاسخي نمي يافتم . هرگز باور نمي كردم كه تا اين حد از نظر عاطفي وابسته شوم، عاشق شوم . چطور گذاشته بودم چنين شود ؟ توان دل كندنم كجا رفته بود ؟
وقتي والدين جديد از راه رسيدند ، بچه را به كنار اتومبيل بردم . ابتدا فكر كرد مي خواهيم جايي برويم . با شادي دماغش را به من چسباند و به بقيه افراد خانواده خداحافظ گفت . آنها هم در همان بهتي به سر مي بردند كه مرا در خود گرفته بود . والدين انتخابي در اتومبيل منتظر ماندند و حرفي نزدند . از اين بابت ممنونشان بودم . در آن لحظه هيچكس نمي توانست چيزي بگويد كه مرا تسلي دهد . وقتي مادر جديد دست دراز كرد كه بچه را بگيرد ، قلبم از جا كنده شد و به دور گلويم گره خورد . دلم مي خواست با بچه فرار كنم ، فرار كنم و نايستم ، اما پاهايم حركت نمي كردند . پاهايم ضعيف و لرزان بودند . بچه فهميد كه دارند او را از من مي گيرند ، و شروع كرد به جيغ زدن . قلبم شكست . همچنان كه اتومبيل دور مي شد ، من بي حركت بر جاي ايستاده بودم . تصور دخترك نازنينم كه گريه مي كرد و دستهايش را به طرفم دراز مي كرد ، روحم را به آتش كشيد . از پا درآمدم ، و به سمت خانه دويدم ، اين تصوير بر من داغ گذاشت . بايد كه در ماههاي بعد شكنجه ام مي كرد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:54  توسط انسانی معمولی
|
بهبود من
دچار افسردگي بسيار عميقي شدم . نمي توانستم صحنه هاي تجلي زيبايي و آرامش را در عالم ارواح ، فراموش كنم ، و به شدت دلم مي خواست به آنجا برگردم . با گذشت زمان ، دچار وحشت از زندگي و گاهي بيزاري از آن شدم ، دعا مي كردم بميرم . از خدا مي خواستم مرا به خانه اصليم برگرداند . التماس مي كردم مرا از اين زندگي و ماموريت ناشناخته خلاص كند . دچار وحشت از فضاي باز شده بودم ، مي ترسيدم از خانه خارج شوم . به خاطر دارم كه كرارا از پنجره به صندوق پستيمان نگاه مي كردم ، و آرزو مي كردم جرات پيدا كنم و تا آنجا بروم . در خود فرو مي رفتم ، با مرگي آهسته مي مردم ، و با آنكه جو و بچه ها حامي من بودند ، مي دانستم كه دارم از آنها دور مي شوم .
سرانجام عشق به خانواده ام ، نجاتم داد . دريافتم كه دلسوزي بر خود ، در قبال آنها منصفانه نيست . بايد دوباره به زندگي باز مي گشتم ، خود را وادار مي كردم عالم ارواح را پشت سر بگذارم و به جلو حركت كنم . خود را وادار مي كردم كه از خانه خارج شوم و درگير فعالتهاي مربوط به مدرسه بچه ها ، خدمات خيريه ، گروههاي كليسايي ، پيك نيك ، تعطيلات خانوادگي ، و غيره كنم . يكشبه اتفاق نيفتاد ، اما به مرور زندگي دوباره لذت بخش شد . هر چند كه هرگز از عالم ارواح دل نكندم ، اما علاقه ام به اين زندگي به اوج خود رسيد ، و از هميشه قوي تر شد .
بعد از گذشت پنج سال از تجربه مرگم ، دلم خواست به بيمارستان برگردم و بفهمم در آن شب از نظر جسماني چه بر من گذشته بود . تا آن زمان دكترها هرگز چيزي نگفتند ، من هم نپرسيدم ، تجربه ام را با معدودي از دوستانم در ميان گذاشته بودم ، و همه يك سوال داشتند : ( ولي آيا دكترها فهميدند كه تو مرده بودي ؟ ) من براي فهميدن اينكه مرده بودم ، نيازي به تاييد دكترها نداشتم . عيسي خودش به من گفت كه مرده بودم ، اما دوستانم اطلاعات بيشتري مي خواستند . با دكتري كه عمل جراحي ام را انجام داده بود ، قرار ملاقات گذاشتم و به مطبش رفتم . اتاق انتظار پر بود از خانمهايي كه مي خواستند او را ببينند ، و پرستارش گفت كه او تا دير وقت در بيمارستان كار مي كند . احساس شرمندگي كردم كه وقت ارزشمند او را مي گيرم ، اين بيماران بيشتر از من به او احتياج داشتند . اما به هر حال منتظر ماندم و بالاخره وارد مطبش شدم . وقتي وارد شدم ، مرا شناخت و پرسيد چه كمكي از او ساخته است . عمل جراحي را به يادش آوردم و او گفت به خاطر دارد . بعد من گفتم بايد حقيقت را درباره هر نوع اشكالي كه شب بعد از جراحي پيش آمده ، بدانم . از من پرسيد چرا بايد بدانم و قسمتهايي از تجربه ام را بازگو كردم . چهل و پنج دقيقه گذشت . اتاق انتظار مملو آز آدمهايي شده بود كه مي خواستند او را ببينند ، اما دكتر از جايش تكان نخورد . برايش نتيجه گيري كردم كه قصد پيگيري قانوني ندارم ، فقط مي خواستم بدانم چه اشكالي پيش آمده بود ، به او گفتم كه اين موضوع برايم بسيار اهميت دارد .
از جا برخاست و بي صحبت سراغ پرونده هايش رفت . وقتي برگشت ، چشمانش پر از اشك بود . او گفت : بله ، آن شب اشكالي به وجود آمده بود ، و من براي مدتي مرده بودم ، ولي آنها احساس كرده بودند بهتر است به من چيزي نگويند .
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 18:21  توسط انسانی معمولی
|
پس از رفتن فرشته ها ، اجنه دوباره بازگشتند اما گنبد مرا محافظت كرد . خود را به تلفن رساندم ، به شوهرم تلفن كردم و گفتم كه در اتاقم اجنه حضور دارند . فكر كرد دچار هذيان شده ام ، يكي از دخترهايمان را پاي تلفن گذاشت با من حرف بزند ، و خودش به عجله راهي بيمارستان شد . ده دقيقه بعد جو وارد اتاق شد . او نمي توانست موجودات درون اتاق مرا ببيند ، اما كنار تختم آمد و دست مرا گرفت ، در حالي كه من مي كوشيدم برايش توضيح بدهم چه اتفاقي افتاده است . به زودي آن موجودات نااميد شدند و دوباره رفتند ، و آن شب ديگر بازنگشتند . آسوده شدم و آرام گرفتم . بعد كمي درباره تجربه مرگم با جو صحبت كردم . در آن هنگام چندان وارد جزئيات امر نشدم ، اما او فهميد كه اتفاق خاصي افتاده است ، و سرشار از عشق و توجه بود . شايد فرشته ها رفته بودند ، اما اكنون جو آنجا بود ، به من آرامش مي داد و حمايتم مي كرد . عشقي كه از جانب او احساس مي كردم ، شايد به قوت عشق آنها يا منجي نبود ، اما هر چه بود ، بسيار عالي و آرامش بخش بود . عشقي كه ما به عنوان موجودات فاني نسبت به يكديگر احساس مي كنيم ، شايد ناقص باشد ، اما با اين حال در شفا بخشي و تسلي نيرويي فوق العاده دارد . در حالي كه جو همچنان كنارم بود ، روحم ميان دو عالم رفت و آمد مي كرد ، گويي بازگشتم هنوز قطعي نبود . به خاطر دارم كه دكترها و پرستارها روي من كار مي كردند . نمي فهميدم چه مي كنند ، يا حتي چه مدت آنجا بودند ، اما تنش و نگراني را در تقلايشان را احساس مي كردم . در اين زمان من همچنان به تماشاي عالم معنا مشغول بودم . و در اين مدت چيزهاي بسيار شگفت انگيزي چه در اين دنيا و چه در آن دنيا ديدم . بعد تجربه نيرومند ديگري كسب كردم ، كه به صورت رويت نبود ، ديدار بود .
دختر كوچولوي زيبايي وارد اتاق شد . دو يا سه سالش بود و تنها بچه اي بود كه به صورت روح ديده بودم . در اتاق هر كجا راه مي رفت ، هاله اي طلايي از او ساطع مي شد و مي درخشيد . او به ظاهر كاملا مجذوب جو شده بود ، و در مدتي كه دكتر و پرستارها از اتاق خارج شده بودند ، از او پرسيدم كه مي بيندش يا نه . نمي ديدش . او به ظرافت يك رقاصه باله بود ، تقريبا روي نوك پنجه پا راه مي رفت و حركات ظريفي شبيه رقص انجام مي داد . مبهوت خودجوشي و شادي او شدم . به طرف جو رفت و روي نوك كفشش ايستاد . روي يك پا تعادل گرفت و مانند رقصنده هاي باله پاي ديگرش را از پشت بالا برد و خود به جلو خم شد تا به جيب شلوار جو رسيد . من با تماشاي اين حركات حالت هيپنوتيزم شده ها را پيدا كرده بودم . از او پرسيدم چه مي كند . برگشت به من خنديد . لبخند شيطنت آميزي زد و فهميدم كه صداي مرا شنيده است . اما جواب نداد . لذت دروني او را احساس كردم ، شادي ناب و بي حدي كه از درون او را لبريز مي كرد . بعد از چشمم ناپديد شد و ديگر ظاهر نشد ، اما مي دانستم كه هرگز فراموشش نخواهم كرد .
ظرف چند ساعت بعد ، دكترها و پرستارها آمدند و رفتند و مرا معاينه كردند . هرچند كه بسيار بيشتر از شب قبل نسبت به من توجه نشان مي دادند ، اما نه من نه جو چيزي درباره تجربياتمان به آنها نگفتيم . روز بعد يكي از دكترها گفت : ( تو ديشب واقعا حالت بد بود . مي تواني بگويي در چه حالي بودي ؟ )
فهميدم كه نمي توانم به او بگويم ، گفتم كه كابوس مي ديدم . متوجه مي شدم كه حرف زدن درباره سفرم به ماوراء برايم مشكل است ، و مدتي بعد حتي با جو هم نمي خواستم درموردش حرف بزنم . حرف زدن ، رقيقش مي كرد . چند هفته بعد ، كم كم درباره اش به جو و بچه هاي بزرگترم گفتم . آنها فورا از من جانبداري كردند ، و باعث شدند ترسي كه از گفتن ما وقع به خانواده ام داشتم ، زايل شود . قرار بود در طول سالهاي بعد چيزهاي زيادي ياد بگيرم و رشد كنم . در واقع چند سالي كه پس از آن بر من گذشت ، از سختترين سالهاي عمرم بود .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:17  توسط انسانی معمولی
|
نمي دانم چه مدت خوابيدم . وقتي دوباره چشم باز كردم دوي صبح بود . چهار ساعت از مرگم مي گذشت . نمي دانم چند ساعت آن را در عالم معنا گذرانده بودم ، اما چهار ساعت براي همه آنچه بر من گذشته بود ، زمان درازي نبود . نمي دانستم كه آيا براي احياي من هيچ عمل پزشكي صورت گرفته بود ، يا اصلا كسي آمده و مرا ديده بود ، يا نه . اكنون تجديد قوا كرده بودم ، اما هنوز نمي توانستم افسردگي عميقم را دفع كنم . بعد ، خاطراتم را مرور كردم ، همه را از نظر گذراندم ، غرق حيرت بودم از اينكه حقيقتا به ديدار منجي عالم رفته بودم و او مرا در بر گرفته بود . وقتي به دانشي كه در حضور او دريافت كرده بودم ، فكر كردم ، احساس كردم قوي تر مي شوم ، و مي دانستم كه نور او همچنان در لحظات نياز ، به من قدرت و تسلي خواهد بخشيد .
مي خواستم چشمانم را ببندم و بخوابم كه متوجه حركت در اتاق شدم . كوشيدم روي آرنج بلند شوم كه بهتر ببينم و ديدم كه موجودي داخل اتاق سرك كشيد . از ترس خود را عقب كشيدم بعد يكي ديگر آمد . آنها موجوداتي بودند با كريه ترين و بي قواره ترين ظاهري كه بشود تصور كرد . پنج تايشان از در وارد شدند و من از ترس فلج شده بودم . ظاهري نيمه انسان و نيمه حيواني داشتند ، كوتاه قد ، موجوداتي عضلاني با چنگال ها يا ناخنهايي دراز ، و علي رغم چهره انسانيشان ، وحشي . به طرف من آمدند ، دندان غروچه مي رفتند ، خرناسه مي كشيدند و مثل مار هس هس مي كردند . لبريز از نفرت بودند و مي دانستم قصد دارند مرا بكشند . خواستم جيغ بزنم ، ولي يا بسيار ضعيف بودم يا از ترس فلج شده بودم كه نتوانستم حركت كنم . در حالي كه به حدود دو متري تختم رسيده بودند ، هيچ كمكي نداشتم .
ناگهان گنبد عظيمي از نور ، تقريبا مثل شيشه ، روي من قرار گرفت و آنها كه خطري را كه تهديدشان مي كرد ، شناخته بودند ، به جلو پريدند . در حالي كه آنها خشمگين به گنبد مي كوبيدند و مي كوشيدند از آن بالا بروند تا در موقعيت برتري قرار بگيرند ، گنبد نوري از من محافظت مي كرد . اما گنبد بلند تر از آن بود كه بتوانند از آن بالا روند ، پس نااميد تر شدند . آنها فرياد كشيدند و ناسزا گفتند و هيس هيس كردند و تف انداختند . وحشت كرده بودم چون احساس مي كردم در تختم به تله افتاده ام . آن موجودات سمج بودند و نمي دانستم كه گنبد تا چه حد مقاومت مي كند . حتي نمي دانستم كه چيست .
هنگامي كه احساس كردم ديگر نمي توانم تحمل كنم و ترس بر من غلبه كرد ، سه فرشته محبوب من ، راهبها ، دوباره وارد اتاق شدند و آن موجودات فرار كردند . فرشته ها گفتند نترسم ، تحت حمايت آنها هستم . به من گفتند شيطان از تصميم من براي بازگشت به زمين خشمگين بود و اين اجنه نيرومند را فرستاده بود تا مرا نابود كنند . آنها توضيح دادند كه اين گنبد تا پايان عمر از من محافظت خواهد كرد . گفتند كه شايد اجنه باز هم بخواهند مرا تسخير كنند و در آينده ممكن است دوباره آنها را ببينم و صدايشان را بشنوم ، اما گنبد محافظ من خواهد بود . گفتند : ( همچنين بدان كه ما هميشه نزديكت خواهيم بود تا به تو كمك كنيم و روحيه بدهيم . ) چند لحظه بعد ، غمزده ديدم كه راهبها رفتند . اين آخرين ديدار من با فرشته هاي كمك رسانم بود . من آنها را با عشق ( راهبهاي من ) مي خواندم ، اما مي دانم كه سه نفر از نزديكترين دوستانم در تمام ابديتها هستند . با قلبي آرزومند ، چشم به راه روزي هستم كه دوباره يكديگر را در آغوش بگيريم و تجديد مودت ابدي كنيم .
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:14  توسط انسانی معمولی
|
بازگشت من
هيچ خداحافظي گفته نشد ، خود را دوباره در اتاق بيمارستان يافتم . در هنوز نيمه باز بود ، چراغ بالاي دستشويي هنوز روشن بود ، و جسم من روي تخت ، زير پتو دراز كشيده بود . در هوا متوقف شدم و نگاهش كردم و لبريز از بيزاري شدم . به نظر سرد و سنگين مي آمد و مرا به ياد بالاپوشي انداخت كه در گل و دوده كشيده شده باشد . در مقايسه ، احساس مي كردم كه تازه يك دوش طولاني و آرامش بخش گرفته ام و حالا بايد آن لباس سنگين و سرد و گلي را به تن كنم . اما مي دانستم كه ناچارم اين كار را بكنم ، قول داده ام ، و بايد عجله مي كردم . اگر يك لحظه ديگر به آن فكر مي كردم ، شهامتم را از دست مي دادم و مي گريختم . روحم ، به سرعت داخل جسمم شد . وقتي روح داخل شد ، به طور طبيعي ملزم به همراهي بودم و هيچ اختياري از خود نداشتم .
سنگيني و سردي جسم مشمئز كننده بود . در داخل آن چنان دچار تشنج و لرزش شدم كه انگار چندين ولت برق به من شوك مي داد . دوباره درد و بيماري جسم را احساس كردم و به طرز تسلي ناپذيري افسرده شدم . بعد از لذت آزادي روحاني ، دوباره زنداني جسم شده بودم .
همانطور كه به دام جسم افتاده بودم ، سه دوست باستانيم كنار تختم آمدند . راهبهاي عزيزم ، ارواح ياري دهنده من ، آمده بودند تا آرامم كنند . آنقدر ضعيف شده بودم كه نمي توانستم مطابق ميلم از آنها استقبال كنم . آنها آخرين نقطه اتصال من بودند به زيبايي و پاكي ، جايي كه در آن بودم . از صميم قلب دلم مي خواست به سوي آنها دست دراز كنم و به خاطر مهرباني و دوستي ابديشان تشكر كنم . مي خواستم يك بار ديگر بگويم ( دوستتان دارم ) . اما فقط توانستم از پشت چشمهاي پر از اشك به آنها خيره شوم و اميدوار باشم كه دريابند . نيازي به صحبت نبود ، آنها همه چيز را دريافتند . در سكوت كنارم ايستادند ، در چشمانم نگاه كردند ، عشق از آنها ساطع شد ، و مرا سرشار از چنان معنويتي كردند كه بر همه دردها غالب مي شود .
براي چند لحظه گرانبها در چشمان يكديگر نگاه كرديم و ارتباط قلبي برقرار كرديم . در آن لحظات ، به من پيامي دادند كه به عنوان نشانه مقدسي از دوستي ابديمان ، همواره عزيز مي دارم . كلمات و حضور ايشان برايم تسلي بزرگي بود . مي دانستم كه نه تنها از احساساتم باخبرند ، بلكه راه زندگي تازه ام ، دردي كه به دليل فقدان عشقشان ، تحمل خواهم كرد ، محروميتها و نا اميدي هاي دوباره زندگي زميني ، و سفرهاي سختي را كه پيش رو داشتم ، مي دانند . آنها از تصميمي كه براي بازگشت به زمين گرفته بودم ، راضي بودند . انتخاب من صحيح بود . گفتند : ( ولي فعلا كمي استراحت كن . ) و احساس بسيار آرمش بخش و تسكين دهنده اي ايجاد كردند . اين احساس در من جاري شد و بلافاصله در خواب عميق و شفا بخشي فرو رفتم . همچنانكه دستخوش اين خواب مي شدم ، احساس مي كردم زيبايي و عشق مرا در خود مي پيچيد .
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:41  توسط انسانی معمولی
|
توديع
ناگهان هزاران فرشته مرا در ميان گرفتند . تعدادشان زياد بود و از اينكه به زمين برمي گشتم خوشحال بودند . صداي فرياد خوشحاليشان را شنيدم . عشق و قوت قلب بدرقه راهم كردند . همچنانكه دلم براي عشقي كه از جانب آنها احساس مي كردم ، آب مي شد ، شروع به خواندن آواز كردند . در عمرم و حتي در باغ ، موسيقي اي كه قابل مقايسه با آن باشد ، نشنيده بودم . با شكوه ، عالي ، پر هيبت ، و خاص من بود . مرا تسخير مي كرد . خود به خود مي خواندند ، قسمتهاي مختلف آن را به سرعت درك و احساس مي كردم ، اما آنقدرها به يادم نمي ماند . صدايشان صاف بود و هر نت واضح و شيرين بود . آوازشان به يادم نماند و اما به من گفتند آن را دوباره خواهم شنيد .
آشكارا اشك مي ريختم ، در عشق و موسيقي آسمانيشان غوطه مي خوردم ، باورم نمي شد كه روح ناچيزي مثل من بتواند در مركز چنين ستايشي قرار گيرد . و مي دانستم كه در ابديت هيچ كس ناچيز نيست . هر روحي ارزشي لايتناهي دارد . در حالي كه از فرط تواضع و قدر شناسي به خود مي باليدم ، براي آخرين بار به زمين نگاه كردم .
پرده آسمان بالا رفت . زمين و بيليونها انسان روي آن را ديدم . آنها را ديدم كه چطور براي زندگي تلاش مي كردند ، مرتكب اشتباه مي شدند ، محبت مي كنند ، عشق پيدا مي كنند ، براي مرگ هم غصه مي خورند ، و ديدم كه فرشته ها بالاي سرشان پرواز مي كنند . فرشته ها انسانها را به نام مي شناختند و با دقت مراقبشان بودند . وقتي كار نيكي انجام مي شد ، شادي مي كردند و از انجام اشتباهات غمگين مي شدند .
آنها دور و بر آدمها مي پلكيدند كه كمك و راهنماييشان كنند ، و مراقبشان باشند . ديدم كه اگر ايمانمان محكم باشد ، مي توانيم دقيقا هزاران فرشته را به كمك بطلبيم . ديدم كه همه ما در چشم آنها برابريم ، كوچك و بزرگ ، مستعد و معلول ، پيشوا و پيرو ، قديس و گناهكار . همه ما با ارزشيم و به دقت از ما مراقبت مي شود . عشق آنها براي ما تمامي ندارد .
منظره مسدود شد و من براي آخرين بار به دوستان ابديم خيره شدم : دو زني كه راهنمايم بودند ، سه فرشته صادق و نگهبانم ، و بسياري ديگر كه در اين مدت شناختم و دوستشان داشتم . آنها والا ، شريف ، و باشكوه بودند ، و من مي دانستم كه تنها بخش كوچكي از روحشان را شناخته بودم . به من اين امتياز را داده بودند كه فقط دهليز باريكي از عالم روحاني را ببينم ، تنها بخشي از آن موطن آسماني . در آنجا و در قلب كساني كه ساكن آنجا بودند ، دانشي وراي تصور من وجود داشت . انديشه ها ، راهها ، و حقايقي در آنجا انتظار ما را مي كشند كه بعضيشان به قدمت ابديتها هستند و بعضي ديگر را ما بايد ايجاد كنيم . به من گوشه چشمي از عالم ارواح را نشان دادند كه من همواره آن را غنيمت مي دانم . مي دانستم فرشتگاني كه آواز مي خواندند و قلبم را مملو از عشق مي ساختند ، آخرين تجربه با شكوه من در آن عالم بود . و همچنان كه به عشق ورزي و مراقبتشان از من ادامه مي دادند ، گريه ام گرفت . من به خانه برمي گشتم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:10  توسط انسانی معمولی
|