تبليغاتX
حال که می دانم پس از مرگ چه خواهد شد

حال که می دانم پس از مرگ چه خواهد شد

روزی من هم به سینه خاک خواهم رفت

قسمت 44. شرمنده از خواندگان..این قسمت جا افتاده بود

همه چيز خانه مرا به ياد او مي انداخت ، پيانويي كه رويش مي نشست و وانمود مي كرد كه مامان است ، قفس بازي پر از اسباب بازي ، گهواره اش با بطري شير خالي . و بيش از همه سكون .

بعد از سه ماه طاقتم تمام شد و به درگاه خداوند دعا كردم كه او را به من برگرداند . خاطرات بيش از حد عميق ، تازه ، و تسلي ناپذير بودند . هيچكس از او حرف نمي زد ، اما من مي دانستم كه همه خانواده ناراحتند ، همه به او احتياج داشتيم . يك شب ، بعد از آنكه روحم دريافت كه او ديگر نخواهد آمد ، و در هم شكست ، شروع به دعا براي خانواده اي كردم كه او را برده بودند . از پدر آسمانيمان تقاضا كردم كه به آنها بركت دهد كه بتوانند او را خوشبخت كنند . از خدا خواستم كمكش كند كه محيط تازه اش را بپذيرد و فراغت خيال و شادي يابد . از صميم قلب براي آن خانواده و دخترك نازنينشان دعا كردم . بعد ، بالاخره احساس كردم كه همه چيز در يد قدرت اوست و به خواب رفتم .

آن شب پيام آوري كه كنار تختم ايستاده بود ، از خواب بيدارم كرد . فهميدم كه از عالم ارواح آمده است . به من گفت كه وضع بچه ام خوب نيست و پيش من برخواهد گشت . گفت كه به من تلفن خواهد شد و خواهند گفت كه يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . باقي شب را نخوابيدم .

در طول دو هفته بعد از خانه جم نخوردم . هر بار كه تلفن زنگ مي زد از جا مي پريدم و منتظر آن تلفن مخصوص بودم . درباره پيام آور به دوروتي خواهرم گفتم ، اما نتوانستم خودم را راضي كنم كه به بقيه فاميل هم بگويم ، حتي به جو . احساس مي كردم تا همان وقت هم به قدر كافي شكيباييشان را به كار گرفته بودم . حتي دوروتي نگران من بود .  

يك روز صبح زود تلفن زنگ زد و در گوشي صدايي را شنيدم كه به سادگي مي گفت : ( بتي من ايلن هستم . يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . ) در رختخواب نشستم و فرياد زدم : ( صبر كن ! يك دقيقه صبر كن ! ) خواب آلود بودم و خيال كردم خواب مي بينم . از رختخواب بيرون خزيدم و در آينه نگاه كردم كه مطمئن شوم بيدارم . بعد گوشي را برداشتم و گفتم : ( خيلي خوب ، بگو ) قلبم آنچنان تند مي زد كه ضربانش را در مقابل پرده گوشم مي شنيدم . صدا گفت كه بچه ام در بيمارستان است . ايلن گفت : ( خودش را با خانواده جديد مطابقت نداد . يك بند گريه كرد . ده ماه تو مادرش بودي ، دنبال تو مي گردد . )

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 17:50  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت آخر

در بازگشت ، جو و هر شش فرزندمان در فرودگاه منتظر ما بودند . وقتي اين بقچه كوچك را در بغل من ديدند ، چشمانشان از هيجان درخشيد و از اشك تر شد . بچه آنها را ديد و با علاقمندي به طرف هر كدامشان كه مي خواستند بغلش كنند ، رفت . اما نزد هر كدام مدت كوتاهي مي ماند و بين هر دو بار بغل كردن ، دلش مي خواست پيش من برگردد . آنچنان به من چسبيده بود كه گويي زندگيش بسته به وجود من بود .

در طول چند ماه بعد نمي گذاشت از جلوي چشمش دور شوم . ما فهميديم چه صدمه اي به احساسات شكننده او وارد شده است . با هيچكس حرف نمي زد ، از راه رفتن خودداري مي كرد ، و چهره اش بي حالت بود . تنها وقتي كه صدايش در مي آمد ، وقتي بود كه من از پهلويش مي رفتم . بعد آنقدر گريه مي كرد تا برگردم . بالاخره او را در حوله اي پيچيدم و به خودم بستم كه بتوانم كمي هم در خانه كار انجام بدهم . من و او چنديدن ماه به اين صورت ، به هم بسته بوديم . گهواره اش را كنار تختم گذاشتم و هر شب زود به رختخواب مي رفتم چون اگر من كنارش نبودم نمي خوابيد . . ابتدا گهواره اش كنار تخت من بود و من دستم را از ميان ميله ها رد مي كردم و دستش را مي گرفتم تا خوابش ببرد . با گذشت ماهها ، كم كم هر شب گهواره اش را عقبتر بردم تا اينكه بالاخره توانست در طرف ديگر اتاق بخوابد .

من و جو يك وكيل گرفته بوديم كه بلافاصله روال قانوني فرزند پذيري را به جريان بيندازد . همچنين او را به بيمارستاني برديم تا مورد آزمايش قرار گيرد و سوء رفتاري كه با او شده است ، مستند شود .

علاوه بر بريدگي ها و كبوديهاي ظاهري ، فهميديم كه دچار شكستگي استخوان دست ، كم آبي بدن ، سوء تغذيه ، و جراحت در پوست سر ، در محل كنده شدن موها ، بوده است . وضعيت ذهني او را فقط مي شد حدس زد ، اما چسبيدن نااميدانه اش به من و امتناع از بودن با ديگران ، بي اعتمادي عميقي را نشان مي داد . دكتر متوجه شد كه سلامتي او در گرو زندگي پايدار و قابل تداوم خانوادگي نزد ماست . دادگاه موضوع را مورد تجديد نظر قرار داد و همه شواهد را در نظر گرفت . تصميم به زودي اتخاذ شد  ، او مال ما شد . جو خواست كه اسمش را تغيير بدهد ، مي خواست گرانبهاترين اسمي را كه مي شناخت ، رويش بگذارد ، با آنكه اعتراض كردم ، خانواده ام حرف خود را به كرسي نشاندند . تشابه خصوصيات فردي و وابستگي عميقي كه ما  به هم داشتيم از چشم خانواده ام دور نماند . نام او را قانونا به بتي جين ، نام مادر جديدش ، تغيير دادند .

وقتي بتي كوچولو به سن دو سال و نيمگي رسيد ، چه از نظر جسمي و چه از نظر عاطفي بهبود پيدا كرده بود . او دوباره عزيزترين و بازيگوش ترين بچه خانواده شد ، و مدام ما را با شوخ طبعي سريع الانتقالش شگفت زده مي كرد . يك روز بعد از ظهر به سمت جو دويد . لبخند شيطنت آميزي به چهره اش نشست ، با پنجه يك پا روي نوك كفش جو ايستاد و پاي ديگرش را مانند رقصندگان بالت ، از پشت سر بالا آورد ، و مانند بالرينها تعادل خود را حفظ كرد و خم شد تا توي جيب شلوار كار او را بگردد . همراه با تداعي خاطرات ، مورمورم شد . بتي كوچولو خنديد و من صداي خنده دختر كوچولويي را از پس سالها شنيدم . دختر كوچولويي كه در اتاق بيمارستان ، زماني كه آسمان و زمين به نظر يكي مي رسيدند ، كنار ما بود . بعد بيشتر ديدم و فهميدم . تصوير يك زن جوان به نظرم آمد ، خاطره روح زيبا و پر حرارتي كه زماني منتظر بود به زمين بيايد . يادم آمد كه او روح جواني بود كه در گذشته هاي دور ما با هم پيوند داشتيم  . روحي كه در عالم ارواح ، زيبايي و تحركش مرا مجذوب خود كرده بود . وقتي همه تكه هاي مربوط به اين فرشته نازنين كنار هم قرار گرفت ، دلم مي خواست گريه كنم . به من اجازه داده بودند كه او را به صورت روح يك بچه ببينم . حالا مي فهميدم چرا او را در قالب روح بزرگسالي كه مي خواست به زمين بيايد به من نشان نداده بودند . همچنين فهميدم ، حالا كه به دليل بسته شدن لوله هاي رحم ، نمي توانست از من متولد شود ، راه ديگري يافته بود كه بخشي از زندگي من شود . و حالا مي فهميدم چرا التماس مي كردم او را به فرزندي بپذيرم . ما براي هميشه نزديك ترين دوستان هم بوديم ، ابديتها پر از تجربه در پشت سر ، و ابديتها پر از تجربه در پيش رو داشتيم .

از زمان وقوع اين تجربيات ، خانواده من بزرگ شده اند و خيلي هاشان از پيش ما رفته اند . آنها براي خودشان صاحب خانواده شده اند و قدم در راه پيشرفت خودشان گذاشته اند . من و جو همچنان سعي مي كنيم كه در لحظات دردناك زندگي كمكشان كنيم ، ولي مي دانيم كه هرگز نخواهيم توانست به جاي آنها زندگي كنيم و چنين چيزي هم نمي خواهيم . ما مي دانيم كه آنها هم مثل ما موجوداتي آسماني هستند كه براي كسب يك تجربه زميني اينجا هستند . ما نمي توانيم غصه هاي آنها را برايشان قورت بدهيم و نمي توانيم شادي هايشان را تدارك ببينيم . فقط مي توانيم خانواده شان باشيم . فقط مي توانيم دوستشان بداريم .

از تاريخ 18 نوامبر 1973 تا كنون اتفاقات ديگري هم برايم افتاده است ، اما از طرح آنها در اينجا ، خودداري مي كنم . نوزده سال وقت ، و ترغيب بسيار لازم شد تا مرا وادارد خاطراتم را در اين كتاب بيان كنم . هر چيز وقتي دارد ، مثل اين كتاب كه وقتش حالا بود . هر از گاهي به فكر مي افتم كه ماموريت من شامل چه چيزهايي است ، ولي البته نفهميده ام ، جوابي هم نگرفته ام . من همچنان به سادگي كوشيده ام كه در نور عيسي مسيح زندگي كنم و عشق او را به زندگيم راه بدهم . گمان مي كنم با اين كار خواهم توانست هر چه از من بخواهد انجام دهم .

ما بايد يكديگر را دوست بداريم . اين را مي دانم . بايد مهربان باشيم ، بايد صبور باشيم و سخاوتمندانه خدمت كنيم . مي دانم كه شادي هاي بزرگ بهتر از هر راه ديگر ، از طريق عشق به ما رو مي كنند . من پاداش با شكوه و شگفت انگيز دوست داشتن را ديده ام . جزئيات تجارب من تا به آنجا اهميت دارد كه كمكمان كند دوست بداريم . باقي حشو و زوايد آن است . حرف بر سر پيروي از پيام منجي است كه به وضوح برايم بيان كرد : ( مهمتر از همه چيز اين است كه يكديگر را دوست بداريم . ) سعي خواهم كرد همچنان به اين كار ادامه دهم .

 

پايان

 

 

غرق در نور  انتشارات جيحون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:2  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت46

ايلن همچنان توضيح داد كه يك شب همچنان كه بچه گريه مي كرد ، والدينش در يك حالت مستي او را كنك زدند و از پله ها پرت كردند پايين . بچه را به بيمارستان بردند و در آنجا رها كردند و او دو هفته است كه در آنجا به سختي بيمار است . به مداوا جواب نمي داد و دكترها معتقد بودند كه در چنان شرايط عاطفي هرگز درمان نمي شد . بالاخره ايلن گفت : ( بتي آخرين اميد ما تو هستي . مي دانم درخواست بزرگي است ، اما مي شود يك مدت ديگر او را نگه داري ، حداقل تا وقتي حالش بهتر شود ؟ )

حس كردم دارم از حال مي روم و نفسم به شماره افتاد . پرسيدم : ( مي شود چند لحظه ديگر به تو تلفن بزنم ؟ )بعد گوشي را گذاشتم . ساعت هفت و نيم بود و جو سر كار رفته بود . از پله ها پايين دويدم و با فرياد بچه ها را صدا كردم . گفتم خبر فوق العاده اي دارم ، اما صدايم در نيامد . گلويم فشرده شد ،‌ و كلمات از لبانم خارج نشد . بچه ها به دنبالم آمدند كه ببينند پاي تلفن به جو چه مي گويم . ما وقع را به او گفتم . گفت كه فورا به خانه خواهد آمد . صداي او از صداي من آرام تر بود و همين به من دلداري مي داد . جان تازه اي گرفتم و يادم آمد كه به ايلن جوابي نداده ام . در واقع هيجان زده شده و گوشي را زمين گذاشته بودم . دوباره شماره اش را گرفتم و به دلهره افتادم . كه حرفهايش را درست نفهميده باشم . اگر همه چيز اشتباه شده باشد چه ؟ گوشي را برداشت ، و از او خواستم همه چيز را دوباره تكرار كند . او هم تكرار كرد . او اضافه كرد كه عازم شهري است كه بچه را در آن رها كرده اند . گفتم كه همراهش مي روم ، اما به من گفت كه مصلحت نيست ، و بهتر است همينجا منتظر بمانم . اما به من گفته بود بچه كجاست . بلافاصله بعد از اينكه گوشي را گذاشت ، به آژانس مسافرتي تلفن كردم و ترتيبي دادم كه در همان پرواز همراه او باشم . دوباره به او تلفن كردم و گفتم همراهش مي روم . با اكراه گفت كه در فرودگاه مرا خواهد ديد . مسئول ديگري در آن شهر به استقبالمان خواهد آمد و بچه را با خودش خواهد آورد . پرواز طولاني بود و به محض اينكه از هواپيما پياده شديم به سالن اصلي دويديم و در ميان جمعيت به دنبال بچه ام گشتم .

چون مي دانستم مسئول مربوطه مرد است ، به دنبال يك مرد تنها با يك بچه مي گشتم . پيدايشان نكردم و داشتم از كوره در مي رفتم . دقيقا مي دانستم بچه چه شكلي دارد ، پس چرا نمي توانستم پيدايش كنم ؟ بعد از نيمرخ ديدمشان ، اما بچه اي كه در آغوش او بود اصلا شبيه تصويري نبود كه در خاطر داشتم . با اين حال مي دانستم كه اوست . ( او بچه من است ! ) و صداي خودم را شنيدم كه فرياد زدم و به طرفشان دويدم و بچه را از زير بغلش قاپيدم .

به جر يكي دو طره مو اينجا و آنجا ، بچه به كلي بي مو بود . چشمهايش متورم شده بود و يكي از ابروانش بريده و كبود بود . او فورا مرا شناخت و دست در گردنم انداخت و پاهاي كوچكش را به دورم چسباند . با گريه گفتم : ( چه كرده اند ؟ چه كرده اند ؟ ) مسئول مربوطه از ديدن اين زن عجيب و گريان كه بچه را از آغوشش بيرون كشيده بود ، متحير شد . ايلن از پشت سر رسيد و برايش توضيح داد ، كه اشكالي وجود ندارد و من مادر بچه هستم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:1  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت45

همه چيز خانه مرا به ياد او مي انداخت ، پيانويي كه رويش مي نشست و وانمود مي كرد كه مامان است ، قفس بازي پر از اسباب بازي ، گهواره اش با بطري شير خالي . و بيش از همه سكون .

بعد از سه ماه طاقتم تمام شد و به درگاه خداوند دعا كردم كه او را به من برگرداند . خاطرات بيش از حد عميق ، تازه ، و تسلي ناپذير بودند . هيچكس از او حرف نمي زد ، اما من مي دانستم كه همه خانواده ناراحتند ، همه به او احتياج داشتيم . يك شب ، بعد از آنكه روحم دريافت كه او ديگر نخواهد آمد ، و در هم شكست ، شروع به دعا براي خانواده اي كردم كه او را برده بودند . از پدر آسمانيمان تقاضا كردم كه به آنها بركت دهد كه بتوانند او را خوشبخت كنند . از خدا خواستم كمكش كند كه محيط تازه اش را بپذيرد و فراغت خيال و شادي يابد . از صميم قلب براي آن خانواده و دخترك نازنينشان دعا كردم . بعد ، بالاخره احساس كردم كه همه چيز در يد قدرت اوست و به خواب رفتم .

آن شب پيام آوري كه كنار تختم ايستاده بود ، از خواب بيدارم كرد . فهميدم كه از عالم ارواح آمده است . به من گفت كه وضع بچه ام خوب نيست و پيش من برخواهد گشت . گفت كه به من تلفن خواهد شد و خواهند گفت كه يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . باقي شب را نخوابيدم .

در طول دو هفته بعد از خانه جم نخوردم . هر بار كه تلفن زنگ مي زد از جا مي پريدم و منتظر آن تلفن مخصوص بودم . درباره پيام آور به دوروتي خواهرم گفتم ، اما نتوانستم خودم را راضي كنم كه به بقيه فاميل هم بگويم ، حتي به جو . احساس مي كردم تا همان وقت هم به قدر كافي شكيباييشان را به كار گرفته بودم . حتي دوروتي نگران من بود .  

يك روز صبح زود تلفن زنگ زد و در گوشي صدايي را شنيدم كه به سادگي مي گفت : ( بتي من ايلن هستم . يك خبر خوش دارم و يك خبر بد . ) در رختخواب نشستم و فرياد زدم : ( صبر كن ! يك دقيقه صبر كن ! ) خواب آلود بودم و خيال كردم خواب مي بينم . از رختخواب بيرون خزيدم و در آينه نگاه كردم كه مطمئن شوم بيدارم . بعد گوشي را برداشتم و گفتم : ( خيلي خوب ، بگو ) قلبم آنچنان تند مي زد كه ضربانش را در مقابل پرده گوشم مي شنيدم . صدا گفت كه بچه ام در بيمارستان است . ايلن گفت : ( خودش را با خانواده جديد مطابقت نداد . يك بند گريه كرد . ده ماه تو مادرش بودي ، دنبال تو مي گردد . )

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:59  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت43

دادگاه نمي توانست خانواده اي را براي واگذاري بلافصل نوزاد بيابد . دو ماه گذشت . دخترم صاحب يك نوزاد پسر شد و من در هر فرصتي به آنها سر مي زدم و دختر خوانده ام را هم با خود مي بردم . او شاد و باهوش بود و هميشه دلش مي خواست بغلش كنند . وقتي بيمار مي شد يا ناراحت بود ، دماغش را در گردنم فرو مي كرد تا نفسم به صورتش بخورد . زماني كه هيچ تمهيد ديگري كارساز نبود ، اين كار ساكتش مي كرد . همه اعضاي خانوداه دوستش داشتند . صبحها دو پسر دوازده ساله مان ، او را از گهواره اش مي ربودند و به اتاق نشيمن مي بردند تا با او بازي كنند .

در ده ماهگي راه افتاد و صورت سبزه اش مثل همه بچه ها سالم و درخشان بود . هر روز صبح آنقدر سر تا پايش را با لوسيون چرب مي كردم كه مثل ابريشم نرم مي شد ، و در طول روز خوشم مي آمد كه بوي لوسيون او را ببويم . با گذشتن ماهها علاقه ام نسبت به او بيشتر شد و به زودي فراموش كردم كه بچه من نيست .

ده ماه و نيمش بود كه مسئولين مربوطه به من تلفن كردند و گفتند خويشاوندان او را در ايالت ديگري يافته اند ، و والدين انتخابي او تا چند روز ديگر مي آمدند كه ببرندش . خشكم زد . من و جو ورقه اي را امضا كرده بوديم كه در آن نوشته بود والدين انتخابي او نخواهيم بود و من اكنون درمانده شده بودم . هميشه مي دانستيم كه او مال ما نخواهد بود اما اكنون سخت ترين رنجي را مي كشيدم كه فقط يك مادر مي داند چيست . در حال از دست دادن بچه ام بودم .

در حالت ابهام و كرختي لوازمش را جمع كردم . ديگران با من حرف مي زدند اما نمي شنيدم . سوالاتي به ذهنم خطور مي كرد كه برايشان پاسخي نمي يافتم . هرگز باور نمي كردم كه تا اين حد از نظر عاطفي وابسته شوم، عاشق شوم . چطور گذاشته بودم چنين شود ؟ توان دل كندنم كجا رفته بود ؟

وقتي والدين جديد از راه رسيدند ، بچه را به كنار اتومبيل بردم . ابتدا فكر كرد مي خواهيم جايي برويم . با شادي دماغش را به من چسباند و به بقيه افراد خانواده خداحافظ گفت . آنها هم در همان بهتي به سر مي بردند كه مرا در خود گرفته بود . والدين انتخابي در اتومبيل منتظر ماندند و حرفي نزدند . از اين بابت ممنونشان بودم . در آن لحظه هيچكس نمي توانست چيزي بگويد كه مرا تسلي دهد . وقتي مادر جديد دست دراز كرد كه بچه را بگيرد ، قلبم از جا كنده شد و به دور گلويم گره خورد . دلم مي خواست با بچه فرار كنم ، فرار كنم و نايستم  ، اما پاهايم حركت نمي كردند . پاهايم ضعيف و لرزان بودند . بچه فهميد كه دارند او را از من مي گيرند ، و شروع كرد به جيغ زدن . قلبم شكست . همچنان كه اتومبيل دور مي شد ، من بي حركت بر جاي ايستاده بودم . تصور دخترك نازنينم كه گريه مي كرد و دستهايش را به طرفم دراز مي كرد ، روحم را به آتش كشيد . از پا درآمدم ، و به سمت خانه دويدم ، اين تصوير بر من داغ گذاشت . بايد كه در ماههاي بعد شكنجه ام مي كرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:54  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت42

بهبود من

 

دچار افسردگي بسيار عميقي شدم . نمي توانستم صحنه هاي تجلي زيبايي و آرامش را در عالم ارواح ، فراموش كنم ، و به شدت دلم مي خواست به آنجا برگردم . با گذشت زمان ، دچار وحشت از زندگي و گاهي بيزاري از آن شدم ، دعا مي كردم بميرم . از خدا مي خواستم مرا به خانه اصليم برگرداند . التماس مي كردم مرا از اين زندگي و ماموريت ناشناخته خلاص كند . دچار وحشت از فضاي باز شده بودم ، مي ترسيدم از خانه خارج شوم . به خاطر دارم كه كرارا از پنجره به صندوق پستيمان نگاه مي كردم ، و آرزو مي كردم جرات پيدا كنم و تا آنجا بروم . در خود فرو مي رفتم ، با مرگي آهسته مي مردم ، و با آنكه جو و بچه ها حامي من بودند ، مي دانستم كه دارم از آنها دور مي شوم .

سرانجام عشق به خانواده ام ، نجاتم داد . دريافتم كه دلسوزي بر خود ، در قبال آنها منصفانه نيست . بايد دوباره به زندگي باز مي گشتم ، خود را وادار مي كردم عالم ارواح را پشت سر بگذارم و به جلو حركت كنم . خود را وادار مي كردم كه از خانه خارج شوم و درگير  فعالتهاي مربوط به مدرسه بچه ها ، خدمات خيريه ، گروههاي كليسايي ،  پيك نيك ، تعطيلات خانوادگي ، و غيره كنم . يكشبه اتفاق نيفتاد ، اما به مرور زندگي دوباره لذت بخش شد . هر چند كه هرگز از عالم ارواح دل نكندم ، اما علاقه ام به اين زندگي به اوج خود رسيد ، و از هميشه قوي تر شد .

بعد از گذشت پنج سال از تجربه مرگم ، دلم خواست به بيمارستان برگردم و بفهمم در آن شب از نظر جسماني چه بر من گذشته بود . تا آن زمان دكترها هرگز چيزي نگفتند ، من هم نپرسيدم ، تجربه ام را با معدودي از دوستانم در ميان گذاشته بودم ، و همه يك سوال داشتند : ( ولي آيا دكترها فهميدند كه تو مرده بودي ؟ ) من براي فهميدن اينكه مرده بودم ، نيازي به تاييد دكترها نداشتم . عيسي خودش به من گفت كه مرده بودم ، اما دوستانم اطلاعات بيشتري مي خواستند . با دكتري كه عمل جراحي ام را انجام داده بود ، قرار ملاقات گذاشتم و به مطبش رفتم . اتاق انتظار پر بود از خانمهايي كه مي خواستند او را ببينند ، و پرستارش گفت كه او تا دير وقت در بيمارستان كار مي كند . احساس شرمندگي كردم كه وقت ارزشمند او را مي گيرم ، اين بيماران بيشتر از من به او احتياج داشتند . اما به هر حال منتظر ماندم و بالاخره وارد مطبش شدم . وقتي وارد شدم ، مرا شناخت و پرسيد چه كمكي از او ساخته است . عمل جراحي را به يادش آوردم و او گفت به خاطر دارد . بعد من گفتم بايد حقيقت را درباره هر نوع اشكالي كه شب بعد از جراحي پيش آمده ، بدانم . از من پرسيد چرا بايد بدانم و قسمتهايي از تجربه ام را بازگو كردم . چهل و پنج دقيقه گذشت . اتاق انتظار مملو آز آدمهايي شده بود كه مي خواستند او را ببينند ، اما دكتر از جايش تكان نخورد . برايش نتيجه گيري كردم كه قصد پيگيري قانوني ندارم ، فقط مي خواستم بدانم چه اشكالي  پيش آمده بود ، به او گفتم كه اين موضوع برايم بسيار اهميت دارد .

 از جا برخاست و بي صحبت سراغ پرونده هايش رفت . وقتي برگشت ، چشمانش پر از اشك بود . او گفت : بله ، آن شب اشكالي به وجود آمده بود ، و من براي مدتي مرده بودم ، ولي آنها احساس كرده بودند بهتر است به من چيزي نگويند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 18:21  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت 41

پس از رفتن فرشته ها ، اجنه دوباره بازگشتند اما گنبد مرا محافظت كرد . خود را به تلفن رساندم ، به شوهرم تلفن كردم و گفتم كه در اتاقم اجنه حضور دارند . فكر كرد دچار هذيان شده ام ، يكي از دخترهايمان را پاي تلفن گذاشت با من حرف بزند ، و خودش به عجله راهي بيمارستان شد . ده دقيقه بعد جو وارد اتاق شد . او نمي توانست موجودات درون اتاق مرا ببيند ، اما كنار تختم آمد و دست مرا گرفت ، در حالي كه من مي كوشيدم برايش توضيح بدهم چه اتفاقي افتاده است . به زودي آن موجودات نااميد شدند و دوباره رفتند ، و آن شب ديگر بازنگشتند . آسوده شدم و آرام گرفتم . بعد كمي درباره تجربه مرگم با جو صحبت كردم . در آن هنگام چندان وارد جزئيات امر نشدم ، اما او فهميد كه اتفاق خاصي افتاده است ، و سرشار از عشق و توجه بود . شايد فرشته ها رفته بودند ، اما اكنون جو آنجا بود ، به من آرامش مي داد و حمايتم مي كرد . عشقي كه از جانب او احساس مي كردم ، شايد به قوت عشق آنها يا منجي نبود ، اما هر چه بود ، بسيار عالي و آرامش بخش بود . عشقي كه ما به عنوان موجودات فاني نسبت به يكديگر احساس مي كنيم ، شايد ناقص باشد ، اما با اين حال در شفا بخشي و تسلي نيرويي فوق العاده دارد . در حالي كه جو همچنان كنارم بود ، روحم ميان دو عالم رفت و آمد مي كرد ، گويي بازگشتم هنوز قطعي نبود . به خاطر دارم كه دكترها و پرستارها روي من كار مي كردند . نمي فهميدم چه مي كنند ، يا حتي چه مدت آنجا بودند ، اما تنش و نگراني را در تقلايشان را احساس مي كردم . در اين زمان من همچنان به تماشاي عالم معنا مشغول بودم . و در اين مدت چيزهاي بسيار شگفت انگيزي چه در اين دنيا و چه در آن دنيا ديدم . بعد تجربه نيرومند ديگري كسب كردم ، كه به صورت رويت نبود ، ديدار بود .

دختر كوچولوي زيبايي وارد اتاق شد . دو يا سه سالش بود و تنها بچه اي بود كه به صورت روح ديده بودم . در اتاق هر كجا راه مي رفت ، هاله اي طلايي از او ساطع مي شد و مي درخشيد . او به ظاهر كاملا مجذوب جو شده بود ، و در مدتي كه دكتر و پرستارها از اتاق خارج شده بودند ، از او پرسيدم كه مي بيندش يا نه . نمي ديدش . او به ظرافت يك رقاصه باله بود ، تقريبا روي نوك پنجه پا راه مي رفت و حركات ظريفي شبيه رقص انجام مي داد . مبهوت خودجوشي و شادي او شدم . به طرف جو رفت و روي نوك كفشش ايستاد . روي يك پا تعادل گرفت و مانند رقصنده هاي باله پاي ديگرش را از پشت بالا برد و خود به جلو خم شد تا به جيب شلوار جو رسيد . من با تماشاي اين حركات حالت هيپنوتيزم شده ها را پيدا كرده بودم . از او پرسيدم چه مي كند . برگشت به من خنديد . لبخند شيطنت آميزي زد و فهميدم كه صداي مرا شنيده است . اما جواب نداد . لذت دروني او را احساس كردم ، شادي ناب و بي حدي كه از درون او را لبريز مي كرد . بعد از چشمم ناپديد شد و ديگر ظاهر نشد ، اما مي دانستم كه هرگز فراموشش نخواهم كرد .

ظرف چند ساعت بعد ، دكترها و پرستارها آمدند و رفتند و مرا معاينه كردند . هرچند كه بسيار بيشتر از شب قبل نسبت به من توجه نشان مي دادند ، اما نه من نه جو چيزي درباره تجربياتمان به آنها نگفتيم . روز بعد يكي از دكترها گفت : ( تو ديشب واقعا حالت بد بود . مي تواني بگويي در چه حالي بودي ؟ )

فهميدم كه نمي توانم به او بگويم ، گفتم كه كابوس مي ديدم . متوجه مي شدم كه حرف زدن درباره سفرم به ماوراء برايم مشكل است ، و مدتي بعد حتي با جو هم نمي خواستم درموردش حرف بزنم . حرف زدن ، رقيقش مي كرد . چند هفته بعد ، كم كم درباره اش به جو و بچه هاي بزرگترم گفتم . آنها فورا از من جانبداري كردند ، و باعث شدند ترسي كه از گفتن ما وقع به خانواده ام داشتم ، زايل شود . قرار بود در طول سالهاي بعد چيزهاي زيادي ياد بگيرم و رشد كنم . در واقع چند سالي كه پس  از آن بر من گذشت ، از سختترين سالهاي عمرم بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:17  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت40

 

نمي دانم چه مدت خوابيدم . وقتي دوباره چشم باز كردم دوي صبح بود . چهار ساعت از مرگم مي گذشت . نمي دانم چند ساعت آن را در عالم معنا گذرانده بودم ، اما چهار ساعت براي همه آنچه بر من گذشته بود ، زمان درازي نبود . نمي دانستم كه آيا براي احياي من هيچ عمل پزشكي صورت گرفته بود ، يا اصلا كسي آمده و مرا ديده بود ، يا نه . اكنون تجديد قوا كرده بودم ، اما هنوز نمي توانستم افسردگي عميقم را دفع كنم . بعد ، خاطراتم را مرور كردم ، همه را از نظر گذراندم ، غرق حيرت بودم از اينكه حقيقتا به ديدار منجي عالم رفته بودم و او مرا در بر گرفته بود . وقتي به دانشي كه در حضور او دريافت كرده بودم  ، فكر كردم ، احساس كردم قوي تر مي شوم ، و مي دانستم كه نور او همچنان در لحظات نياز ، به من قدرت و تسلي خواهد بخشيد .

مي خواستم چشمانم را ببندم و بخوابم كه متوجه حركت در اتاق شدم . كوشيدم روي آرنج بلند شوم كه بهتر ببينم و ديدم كه موجودي داخل اتاق سرك كشيد . از ترس خود را عقب كشيدم بعد يكي ديگر آمد . آنها موجوداتي بودند با كريه ترين و بي قواره ترين ظاهري كه بشود تصور كرد . پنج تايشان از در وارد شدند و من از ترس فلج شده بودم . ظاهري نيمه انسان و نيمه حيواني داشتند‌ ، كوتاه قد ، موجوداتي عضلاني با چنگال ها يا ناخنهايي دراز ، و علي رغم چهره انسانيشان ، وحشي . به طرف من آمدند ، دندان غروچه مي رفتند ، خرناسه مي كشيدند و مثل مار هس هس مي كردند . لبريز از نفرت بودند و مي دانستم قصد دارند مرا بكشند . خواستم جيغ بزنم ، ولي يا بسيار ضعيف بودم يا از ترس فلج شده بودم كه نتوانستم حركت كنم . در حالي كه به حدود دو متري تختم رسيده بودند ، هيچ كمكي نداشتم .

ناگهان گنبد عظيمي از نور ، تقريبا مثل شيشه ، روي من قرار گرفت و آنها كه خطري را كه تهديدشان مي كرد ، شناخته بودند ، به جلو پريدند . در حالي كه آنها خشمگين به گنبد مي كوبيدند و مي كوشيدند از آن بالا بروند تا در موقعيت برتري قرار بگيرند ، گنبد نوري از من محافظت مي كرد . اما گنبد بلند تر از آن بود كه بتوانند از آن بالا روند ، پس نااميد تر شدند . آنها فرياد كشيدند و ناسزا گفتند و هيس هيس كردند و تف انداختند . وحشت كرده بودم چون احساس مي كردم در تختم به تله افتاده ام . آن موجودات سمج بودند و نمي دانستم كه گنبد تا چه حد مقاومت مي كند . حتي نمي دانستم كه چيست .

هنگامي كه احساس كردم ديگر نمي توانم تحمل كنم و ترس بر من غلبه كرد ، سه فرشته محبوب من ، راهبها ، دوباره وارد اتاق شدند و آن موجودات فرار كردند . فرشته ها گفتند نترسم ، تحت حمايت آنها هستم . به من گفتند شيطان از تصميم من براي بازگشت به زمين خشمگين بود و اين اجنه نيرومند را فرستاده بود تا مرا نابود كنند . آنها توضيح دادند كه اين گنبد تا پايان عمر از من محافظت خواهد كرد . گفتند كه شايد اجنه باز هم بخواهند مرا تسخير كنند و در آينده ممكن است دوباره آنها را ببينم و صدايشان را بشنوم ، اما گنبد محافظ من خواهد بود . گفتند : ( همچنين بدان كه ما هميشه نزديكت خواهيم بود تا به تو كمك كنيم و روحيه بدهيم . ) چند لحظه بعد ، غمزده ديدم كه راهبها رفتند . اين آخرين ديدار من با فرشته هاي كمك رسانم بود . من آنها را با عشق ( راهبهاي من ) مي خواندم ، اما مي دانم كه سه نفر از نزديكترين دوستانم در تمام ابديتها هستند . با قلبي آرزومند ، چشم به راه روزي هستم كه دوباره يكديگر را در آغوش بگيريم و تجديد مودت ابدي كنيم .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:14  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت39

بازگشت من

 

هيچ خداحافظي گفته نشد ، خود را دوباره در اتاق بيمارستان يافتم . در هنوز نيمه باز بود ، چراغ بالاي دستشويي هنوز روشن بود ، و جسم من روي تخت ، زير پتو دراز كشيده بود . در هوا متوقف شدم و نگاهش كردم و لبريز از بيزاري شدم . به نظر سرد و سنگين مي آمد و مرا به ياد بالاپوشي انداخت كه در گل و دوده كشيده شده باشد . در مقايسه ، احساس مي كردم كه تازه يك دوش طولاني و آرامش بخش گرفته ام و حالا بايد آن لباس سنگين و سرد و گلي را به تن كنم . اما مي دانستم كه ناچارم اين كار را بكنم ، قول داده ام ، و بايد عجله مي كردم . اگر يك لحظه ديگر به آن فكر مي كردم ، شهامتم را از دست مي دادم و مي گريختم . روحم ، به سرعت داخل جسمم شد . وقتي روح داخل شد ، به طور طبيعي ملزم به همراهي بودم و هيچ اختياري از خود نداشتم .

سنگيني و سردي جسم مشمئز كننده بود . در داخل آن چنان دچار تشنج و لرزش شدم كه انگار چندين ولت برق به من شوك مي داد . دوباره درد و بيماري جسم را احساس كردم و به طرز تسلي ناپذيري افسرده شدم . بعد از لذت آزادي روحاني ، دوباره زنداني جسم شده بودم .

همانطور كه به دام جسم افتاده بودم ، سه دوست باستانيم كنار تختم آمدند . راهبهاي عزيزم ، ارواح ياري دهنده من ، آمده بودند تا آرامم كنند . آنقدر ضعيف شده بودم كه نمي توانستم مطابق ميلم از آنها استقبال كنم . آنها آخرين نقطه اتصال من بودند به زيبايي و پاكي ، جايي كه در آن بودم . از صميم قلب دلم مي خواست به سوي آنها دست دراز كنم و به خاطر مهرباني و دوستي ابديشان تشكر كنم . مي خواستم يك بار ديگر بگويم ( دوستتان دارم ) . اما فقط توانستم از پشت چشمهاي پر از اشك به آنها خيره شوم و اميدوار باشم كه دريابند . نيازي به صحبت نبود ، آنها همه چيز را دريافتند . در سكوت كنارم ايستادند ، در چشمانم نگاه كردند ، عشق از آنها ساطع شد ، و مرا سرشار از چنان معنويتي كردند كه بر همه دردها غالب مي شود .

براي چند لحظه گرانبها در چشمان يكديگر نگاه كرديم و ارتباط قلبي برقرار كرديم . در آن لحظات ، به من پيامي دادند كه به عنوان نشانه مقدسي از دوستي ابديمان ، همواره عزيز مي دارم . كلمات و حضور ايشان برايم تسلي بزرگي بود . مي دانستم كه نه تنها از احساساتم باخبرند ، بلكه راه زندگي تازه ام ، دردي كه به دليل فقدان عشقشان ، تحمل خواهم كرد ، محروميتها و نا اميدي هاي دوباره زندگي زميني ، و سفرهاي سختي را كه پيش رو داشتم ، مي دانند . آنها از تصميمي كه براي بازگشت به زمين گرفته بودم ، راضي بودند . انتخاب من صحيح بود . گفتند : ( ولي فعلا كمي استراحت كن . ) و احساس بسيار آرمش بخش و تسكين دهنده اي ايجاد كردند . اين احساس در من جاري شد و بلافاصله در خواب عميق و شفا بخشي فرو رفتم . همچنانكه دستخوش اين خواب مي شدم ، احساس مي كردم زيبايي و عشق مرا در خود مي پيچيد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:41  توسط انسانی معمولی  | 

قسمت38

توديع

 

ناگهان هزاران فرشته مرا در ميان گرفتند . تعدادشان زياد بود و از اينكه به زمين برمي گشتم خوشحال بودند . صداي فرياد خوشحاليشان را شنيدم . عشق و قوت قلب بدرقه راهم كردند . همچنانكه دلم براي عشقي كه از جانب آنها احساس مي كردم ، آب مي شد ، شروع به خواندن آواز كردند . در عمرم و حتي در باغ ، موسيقي اي كه قابل مقايسه با آن باشد ، نشنيده بودم . با شكوه ، عالي ، پر هيبت ، و خاص من بود . مرا تسخير مي كرد . خود به خود مي خواندند ، قسمتهاي مختلف آن را به سرعت درك و احساس مي كردم ، اما آنقدرها به يادم نمي ماند . صدايشان صاف بود و هر نت واضح و شيرين بود . آوازشان به يادم نماند و اما به من گفتند آن را دوباره خواهم شنيد .

آشكارا اشك مي ريختم ، در عشق و موسيقي آسمانيشان غوطه مي خوردم ، باورم نمي شد كه روح ناچيزي مثل من بتواند در مركز چنين ستايشي قرار گيرد . و مي دانستم كه در ابديت هيچ كس ناچيز نيست . هر روحي ارزشي لايتناهي دارد . در حالي كه از فرط تواضع و قدر شناسي به خود مي باليدم ، براي آخرين بار به زمين نگاه كردم .

پرده آسمان بالا رفت . زمين و بيليونها انسان روي آن را ديدم . آنها را ديدم كه چطور براي زندگي تلاش مي كردند ، مرتكب اشتباه مي شدند ، محبت مي كنند ، عشق پيدا مي كنند ، براي مرگ هم غصه مي خورند ، و ديدم كه فرشته ها بالاي سرشان پرواز مي كنند . فرشته ها انسانها را به نام مي شناختند و با دقت مراقبشان بودند . وقتي كار نيكي انجام مي شد ، شادي مي كردند و از انجام اشتباهات غمگين مي شدند .

آنها دور و بر آدمها مي پلكيدند كه كمك و راهنماييشان كنند ، و مراقبشان باشند . ديدم كه اگر ايمانمان محكم باشد ، مي توانيم دقيقا هزاران فرشته را به كمك بطلبيم . ديدم كه همه ما در چشم آنها برابريم ، كوچك و بزرگ ، مستعد و معلول ، پيشوا و پيرو ، قديس و گناهكار . همه ما با ارزشيم و به دقت از ما مراقبت مي شود . عشق آنها براي ما تمامي ندارد .

منظره مسدود شد و من براي آخرين بار به دوستان ابديم خيره شدم : دو زني كه راهنمايم بودند ، سه فرشته صادق و نگهبانم ، و بسياري ديگر كه در اين مدت شناختم و دوستشان داشتم . آنها والا ، شريف ، و باشكوه بودند ، و من مي دانستم كه تنها بخش كوچكي از روحشان را شناخته بودم . به من اين امتياز را داده بودند كه فقط دهليز باريكي از عالم روحاني را ببينم ، تنها بخشي از آن موطن آسماني . در آنجا و در قلب كساني كه ساكن آنجا بودند ، دانشي وراي تصور من وجود داشت . انديشه ها ، راهها ، و حقايقي در آنجا انتظار ما را مي كشند كه بعضيشان به قدمت ابديتها هستند و بعضي ديگر را ما بايد ايجاد كنيم . به من گوشه چشمي از عالم ارواح را نشان دادند كه من همواره آن را غنيمت مي دانم . مي دانستم فرشتگاني كه آواز مي خواندند و قلبم را مملو از عشق مي ساختند ، آخرين تجربه با شكوه من در آن عالم بود . و همچنان كه به عشق ورزي و مراقبتشان از من ادامه مي دادند ، گريه ام گرفت . من به خانه برمي گشتم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:10  توسط انسانی معمولی  |